بدونه عنوان

دلم جامپینگ میخواد یه پرش از ارتفاع با تمام ترس و وحشتش...

دلم لک زده واسه یه دعوایه حسابی، يه گيسو گيس كشيه اعلا...

دلم يه تصادفه وحشتناك ميخواد...

دلم خون ميخواد...

خونه سرخه سرخه خودمو...

دلم پارتي ميخواد...

دلم آبشنگولي ميخواد، انقدي بخورم تا مسته مست شم انقدي كه نفهمم چه آدمه مسخره ي بي لياقتي هستم...

دلم شنا تو دريارو ميخواد تو يه روزه كاملا طوفاني...

دلم گواهينامه پايه يك ميخواد...

موتور ميخوام...

دلم شيرازو ميخواد...

نميخوام دختر باشم،يه ضعيفه ي بي اراده...

دلم ميخواد دايناسور باشم هر كي كه تا الان اذيتم كرده بخورمش...

ميخوام برم پيشه خدا بشينم ازون بالا همهرو ببينم...

دوس دارم يكي منو گروگان بگيره...

دلم كتك ميخواد...

دوس ندارم يه لحظه ام با خونوادم زندگي كنم،خونواده اي كه هركسي حسرتشو ميخوره...

دلم عشق نميخواد...

بدم مياد از اينكه هركي مثله يه خريدار نگام ميكنه و هيچكي جلوشو نميگيره...

دوس دارم برم کویر ...

دوس ندارم هیچ احدی و ببینم...

دلم خدا میخواد...

میخوام که تو بغله خدا باشم...

اونی که دلش واسه مظلومیتم میسوزه

دلم نگاهه مشتاقه خدارو میخواد..

میخوام باهات حرف بزنم...

تویی که اینهمه اذیتت کردم...

 منی که شمشیرمو از رو بستم...

منی که دلم از عالمو آدم پر بود بجایی که ازت کمک بخوام پشتمو میکردم بت...

منه لعنتیه آشغالی که هنوزم نمیتونم اعترف کنم بدونه تو هیچی نیستم...

هنوزم ادعا میکنم که بت اعتقاد ندارم ...

ولی سایتو بالایه سرم احساس میکنم...

خدا جونم دوست دارم، میخوام بیام پیشت پیشه تو پيشه حسنا

دلم زمینو نمیخواد.میخوام بیام پیشتون

خاله جون تویی که اینقد منو دوس داشتی تو یه کاری کن، حداقل تودستمو بگیر بیام پیشتون

بدجوری دلتنگتونم


 

بارون

آخ جوووووووووووووووووووووون

داره بارون میاد!!!!

بستنی یخی

زیر بارون تند

خیسه آب شدن

عماد

روز سرد زمستون

باز هم قلبي به پايم افتاد...

باز هم قلبي به پايم افتاد

باز هم چشمي به رويم خيره شد

باز هم در گيرودار يك نبرد

عشق من بر قلب سردي چيره شد

باز هم از چشمه لب هاي من

تشنه ئي سيراب شد، سيراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروي در خواب شد، در خواب شد



بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز

خود نمي دانم چه مي جويم در او

عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو



او شراب بوسه مي خواهد ز من

من چه گويم قلب پر اميد را

او بفكر لذت و غافل كه من

طالبم آن لذت جاويد را



من صفاي عشق مي خواهم از او

تا فدا سازم وجود خويش را

او تني مي خواهد از من آتشين

تا بسوزاند در او تشويش را

او بمن مي گويد اي آغوش گرم

مست نازم كن، كه من ديوانه ام

من باو مي گويم اي ناآشنا

بگذر از من، من ترا بيگانه ام

آه از اين دل، آه از اين جام اميد

عاقبت بشكست و كس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بيگانه اي

اي دريغا، كس بآوازش نخواند

فروغ فرخزاد

             يه دوسته عزيز اين شعر خيلي قشنگ و تو كامنتم واسم گذاشت.ممنون

حيف كه ناشناسي عزيزم!!!

كم اووردم!!!تورو خدا كمك....

.

..

...

واي خداي من حالم داره از هرچي...بهم ميخوره

از اين مردايه پر پشمو پيليه كثافت

از زناشون كه از وجناتشون يه دماغ كريح از چادر مشكي بيرون زده با دوتا چشم كه زل زدن به سر تا پات كه سرشو واست تكون ميده به حالت تاسف ميخوره

حالم از هرچي پسر با فرق كج و پيرهن سفيد كه چه عرض كنم بهتره بگم مانتو تسبيحو و غيره داره  بهم ميخوره

دختراشون كه زير چادر هزاران غلط ميكن...

وااااااااااااااااي خدا حتي نميتونم تو ذهنم تصورشون كنم

واي واي ايشالله اين بلايي كه سر من اووردنو سر هيچ بنده خدايي ديگه نيارن

مني كه بزرگترين گنام اين بود كه با يه پسر دوس بودم،مني كه حتي نه آرايشه زننده اي داشتم نه لباسه جلفي

هيچي هيچي به خدا

نصفه مملكته منو اين آشغالاي لعنتي پر كردن كه اقليت مردم ما از كثافت كاري اين لجنا خبر دارن

اين ايران مني كه حاضرم جونمو واسش بدم ولي نه كاري كه اطرافيانم كردنو نميكنم

بيچاره ها رفتن جنگ جونشونو دادن يه عده كه الهي بميرم واسشون رفتن جانباز شدن ولي جاش چي ...

آخه پدر صلواتيا شما چه غلطي كرديد تو اين مملكت كه الان ميگن اگه ما پيروز شديم به يمنه وجوده سپاست

ببينيد اين چيزايي كه ميگم واقعا بوده مني كه هنرستانم تويه شهرك ... بوده خودم با چشاي خودم ميديدم زير چادر چه كارايي كه نميكردن دختراشون

تو مدرسه ي من كلي از بچه هامون بودن كه باباشون آ.. بودن اونم خونده الكي نه ازونايي كه وقتي اسمش ميومد كله ايران به پاش واميستاد ولي كلي چيزا ديدم كه حتي شرمم ميشه بگم

چه خونواده بودن

واي واي دارم ديوونه ميشم اينهمه ضدو نقيض مگه ميشه!!!؟؟؟

نه...

نه...

دلم از همه جا پره

زياد كنايه شنيدم...بسه..

بسه ...

خسته شدم از زندگي

واقعا حالم بده

هيچي نميتونه كمكم كنه جز كناره شناي ساحل قدم زدن،

 جز يه دله مهربون واسه گوش كردنه حرفام،

 جز يه دسته مردونه ي واسه نوازش كردنم،

جز يه ته ريشي كه با گونم بازي كنه،

جز يه لب واسه به اوج رسوندنم، 

  فقط همين ميتونه آرومم كنه

نفسهاي بي هدف

خسته شدم...

از این وبلاگم بدم میاد،

 از خودم ،

از نوشتن ضعيفم،

از زندگي تكراري،

از همه چي،

حال نوشتن ديگه نيس!!!

ساعت ۲.۳۰ شبه منم گشنمه فقط همين....